هرگز باریدن باران را بر دریا ندیده بودم گاهی در آینه میپرسیدم در شصتوهفت سال عمر چندبار میشود عاشق شد و چندبار میشود پردههای اتاق را عوض کرد و چندبار از دریا و از مصیبتها و تنهایی حرف زد از زندگی راضی بودم زنانی را هم که دوست داشتم در خواب میدیدم و هنوز ایستگاههای قطار را هم دوست داشتم قطاری را دوست داشتم که توقف کرد تا مسافران کوزههای ماست و گلدانهای نرگس بخرند میتوانم روی کاغذ کاهی زنانی را که دوست داشتم و قطارهایی که در ایستگاههای گلهای نرگس توقف کردند را نقاشی کنم میدانم نقاشی نمیدانم اما عشق چارهساز است فقط در این عمر میدانم با چشم و نگاه کردن نمیتوان دریا را به خانه آورد دریا را در میان ملافههای سفید خنثی کرد چون بمبی که نمیشود در خیابان خنثی کرد میخواهم بگذارم دریا در میان ملافههای سفید منفجر شود منفجر شد اما شما صدای انفجار را نشنیدید. از متن کتاب

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.