کتاب «کاش به کوچه نمیرسیدم» نوشتهی «محمدهاشم اکبریانی» است. “بهت”، “رسیدن”، “نقد یک داستان”، “غبار”، “دلی که سوخت”، “آرزو”، “بازی”، “کاش به کوچه نمیرسیدم”، “دلیل دیگر”، “بو”، “وحشت از سلام تنهایی” و “در دست توفان” عنوان داستانهای کتاب است. در قسمتی از کتاب می خوانیم: «در کلاسی درس میدهم که دو ردیف صندلی دارد و فاصلهی آنها از هم چیزی نزدیک به یک متر و نیم است. آن روز در حال درس دادن بودم و بچهها ساکت به درس گوش میدادند که در، بدون آن که کسی اجازه بگیرد، آرام باز شد. ابتدا متوجه بازشدن آن نشدم، اما وقتی که بیشتر از نیمه باز شد، چشمم به طرفش برگشت. مردی که از فرط پیری به سختی راه میرفت، با عصایی که فقط یک چوب کج و معوج بود، آرامآرام قدم جلو گذاشت. لباسهایش رنگ و رو رفته و کهنه بود و روی چشمهایش عینکی ذرهبینی دیده میشد. من و دانش آموزان هاج و واج او را نگاه کردیم. قدمهایش را به کندی برمیداشت و اصلا به من یا دانشآموزها نگاه نمیکرد. ما آنقدر از حضور او و رفتارش شوکه شده بودیم که خشکمان زده بود.» این کتاب را نشر «چشمه» منتشر کرده است.

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.