کتاب «مرگ بازی» نوشتهی «پدرام رضاییزاده» است. قسمتهایی از کتاب را میخوانیم: «میگفتند روبهروی خانهاش ایستاده بوده و توی کیف کوچکش دنبال کلید در میگشته، که موج انفجار یا شاید یک ترکش سرگردان، سرش را پرت میکند وسط خیابان. شاید آژیر خطر را نشنیده بوده یا در همان چند ثانیهی آخر با خودش زمزمه کرده که این بار هم نوبت دیگری است و کسی با او کاری ندارد. همیشه از جایی آغاز میشود که انتظارش را نداری. یک مرتبه به خودت میآیی و میبینی وسط خاطرهای افتادهای که تمام روزهای گذشته خواستهای فراموشش کنی. هر چه با خودت تکرار کنی که همه چیز تمام شده و دلیلی برای یاد آوردنش وجود ندارد، باز یک روز با بهانهای حتی کوچک، خودش را از گوشهی ذهنت بیرون میکشد و هجوم میآورد به گذر دقیقههای آن روزت.»، «می گفتند نبودنش را که قبول کنی تمام است، همه چیز میشود همانطور که تو دوست داری، بی کم و کاست. بعد دیدم که نه، یعنی خیال میکردم که قبولش کردهام، خیال میکردم که همه چیز خوب است و هیچچیز و هیچکس کم نیست. از بچهها که جدا میشدم، آخرین صفحهی کتاب را که ورق میزدم، آخرین لیوان را که خالی میکردم، همان لحظهای که خودم را میانداختم روی تخت و خیره میشدم به یکی از کنجهای تاریک اتاق، یادم میافتاد که چیزی کم است و شاید هم کسی و بعد میفهمیدم که تمام این روزها خیال میکردم که …» این کتاب را نشر «چشمه» منتشر کرده است.

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.