در این داستان می خوانیم: «پرآتشین»، پدر نوکدراز و حنایی، هر روز صبح با صدای خود خورشید را بیدار میکرد، امّا اتفاق خاصی افتاد که پرآتشین دیگر نتوانست با صدای خود خورشید را بیدار کند. خورشید ناپدید شده بود. موفرفری، نوکدراز و حنایی با جهتیابی یک گل آفتابگردان به جستوجوی خورشید رفتند، و به آسیاب برادران «مونگلفید» رسیدند و از اتفاقات عجیبی باخبر شدند.


هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.