به ساعت نگاه کرد… ساعتِ هفت ــ و چه زود هوا کاملاً تاریک شده. امسال پاییز و این باد لعنتی خیلی زود از راه رسیده است. یقهی پالتوی خود را بالا کشید و سرعتاش را بیشتر کرد. شیشهی فانوسها به قیژقیژ افتاده بود. با خود گفت: «نیمساعت دیگر میتوانم بروم. ولی ای کاش همین حالا وقت رفتن بود.» سرِ نبش خیابان ایستاد. از این نقطه میتوانست هردو خیابانی را که امکان داشت مسیر آمدن او باشد زیر نظر بگیرد. چیزی نمانده بود باد کلاهاش را ببرد. کلاه را محکم نگه داشت و فکر کرد: امشب حتماً میآید. ــ جمعهشب ــ نشستِ پروفسورها ست ــ در چنین شبی جرئت میکند از خانه بیرون بزند و حتی مدت بیشتری بیرون بماند…. جرنگجرنگ واگن اسبی را شنید و بلافاصله ناقوس کلیسای نپوموک هم به صدا در آمد. سپس خیابان پرجنبوجوشتر شد. از این لحظه به بعد آدمهای بیشتری از کنارش میگذشتند. به گمان او اغلب آنها کارکنان مغازههائی بودند که ساعت هفت تعطیل میشدند. همه تندتند راه میرفتند و هریک به نوعی با باد مزاحم در کشوقوس بود. کسی به او توجهی نداشت. فقط یکی دو دختر فروشنده با کمی کنجکاوی سر به سوی او گرداندند. ناگهان آشنائی را دید که بهسرعت پیش میآمد. با گامهای بلند به سمت شبح رفت. فکر کرد: بدون درشکه؟ یعنی این خود او ست؟ خود او بود. همین که چشماش به فرانس افتاد، تندتر پیش آمد. فرانس گفت: «پیاده آمدی؟» «نرسیده به تئاترِ کارل درشکه را مرخص کردم. گمان کنم قبلاً یکبار هم سوار همین درشکه شده بودم.» مردی موقر از کنارشان گذشت و نگاهی گذرا به اِما انداخت. فرانس با نگاهی تهدیدآمیز چشم در چشم او دوخت. مرد موقر بهسرعت دور شد و رفت. اِما از پشت سر نگاهی به مرد انداخت و با نگرانی پرسید: «کی بود؟» «آشنا نبود. خیالات راحت باشد، اینجا از آشنایان خبری نیست. زود باش سوار شو.»

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.