اینطوری راحتتر بودم. نوشتم دادوبیداد کردن راه گلوی آدم را باز میکند. خندههایش را اما نمیتوانستم بنویسم. مثل شکل آن چند قطرهی خون دلمه روی بازوهای گوشتی یا دستهمویی که از خیسی خاک چاله نرم شده بود یا وقتی کف آشپزخانه نشستم روی سینهاش و او آنقدر خندید که قطرهی اشکی از گوشهی چشمش راه باز کرد تا لالهی گوش … نه … نمیتوان اینها را نوشت… هنوز پشت حلقم درد آشنایی آوار شده. با پشت دست قطرههای اشک را از چشم پاک میکنم. یک قطره را هم بهاجبار مینویسم، چون روی کاغذ چکیده و کاریاش نمیشود کرد. – از متن کتاب –

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.