من از همان روز اول مهدکودک را دوست داشتم. البته مامانم برایم خوشحال بود، ولی حس میکردم از اینکه دارم بزرگ میشوم و بدون او برای خودم ماجراهایی دارم یک کمی غمگین است. برای همین، یک روز صبح که توی صف بیرون از مهدکودک ایستاده بود…
دختر کوچولوی داستان ما خیلی مهدکودک را دوست داشت. برای او رفتن به مهدکودک از تماشای سیرک، خوردن بزرگترین بستنی دنیا و موزهی دایناسور دوستداشتنیتر بود. اما یک روز احساس کرد که مادرش از اینکه او برای خودش ماجراهایی دارد و دارد بزرگ میشود غمگین است. بنابراین تصمیم گرفت مادرش را یک روز به مهدکودک ببرد. مادر با کمال میل قبول میکند و همانند کودکان مهد کودک خود را در دنیای کودکان میبیند و همان کارهایی که آنها گاهی به اشتباه انجام میدهند و یا شلوغ بازیها و … را انجام میدهد تا اینکه…


هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.