«خرگوشها قرار است بچه دار شوند.هفت خرگوش کوچولو در شکم مادر وول مي خورند.بالاخره روز تولد فرا مي رسد.شش خرگوش کوچک به دنيا مي آيند و خرگوش هفتم در شکم مادر مي ماند.پدر خرگوشها دست به دامن راکون پير مي شود تا خرگوش کوچک را راضي کند تا به دنيا بيايد.راکون پير کنار خرگوش مادر مي نشيند و در باره ي زيبايي و بزرگي اين دنيا با خرگوش هفتم حرف مي زند و او بالاخره پا به اين دنيا مي گذارد و اززيبايي هايش در شگفت مي شود.نام خرگوش هفتم تک است و با راکون دوست مي شود و هر روز با هم به تماشاي طبيعت مي روند و خرگوش سوالهاي زيادي از راکون مي پرسد.تا اينکه روزي راکون به خرگوش مي گويد اکنون وقت سفر رفتن من است .سفر به دنيايي بزرگ و ناشناخته .خرگوش (تک) نگران مي شود و راکون توضيح مي دهد که مثل سفر تو از شکم مادر به اين دنياي بزرگ ،من به دنياي بزرگتري مي روم .راکون پير از دنيا مي رود وحيوانات جنگل بدن او را در خاک پنهان مي کنند و برايش گل مي آورند.خرگوش در حال گريه در شبي مهتابي راکون را مي بيند و راکون در باره ي سفرش به آن دنياي بزرگتر و زيباتر مي گويد.روز بعد سنجابي سراغ خرگوش مي آيد واز او مي خواهد بچه شان را که حاضر نيست به دنيا بيايد تشويق کند تا پا به اين جهان بگذارد.»

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.