لئوناردِ داستان «بچهی آدم»، از کارهای بزرگترها خسته شده و توی جنگل با حیواناتی آشنا میشود که ازش میپرسند به چه دردی میخورد، اما او جواب سوال را نمیداند. گرگ هم لئونارد را نمیخورد، و او از این ناراحت است که حتی به درد خورده شدن هم نمیخورد. مکالمههای بین لئونارد و حیوانات از طنز لطیف و درعین حال عمیقی برخوردار است.
گزیده ای از کتاب:
مرغ داد زد: «آهای گرگی! برایت از شهر بچه ی آدم آورده ایم، بیا سر میز!»
همان جا فهمیدم که همه چیز نقشه بوده. مخصوصا وقتی گاو گفت:
«این یکی واقعا خیلی خنگ است. فکر می کرد ما تا حالا بچه ی آدم ندیده ایم.»
مرغ هم پشت سرش گفت: «فکر کرده از پشت کوه آمده ایم.»
گرگ گفت: «هاهاها! این که خیلی خوب است، اما گفته باشم من فقط بچه های دست اول را می خورم. بچه ای که دفعه قبل برایم آورده بودید، خیلی هم بد نبود.»
گرگ دور من چرخید و چرخید.
«وای بچه جان، چه دست های کوچولویی داری!»
بهش گفتم: «آره، این دست های کوچولو برای این هستند که اگر بهم دست بزنی، راحت انگشتم را توی چشمت فرو کنم.»

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.