داستانهای این مجموعه حالوهوایی شبیه به مجموعهی پیشین حامد حبیبی دارد، داستانهایی که سویهی اجتماعی پررنگی دارند و با رگههایی از طنزی تلخ به هراسها و ملال زندگی آدمها میپردازند. اغلب از طنزی زیرپوستی برخوردارند که در کنار روایتهای زنده و قصهگویی حالوهوایی متفاوت به این مجموعه بخشیده است.
…یک ماه بود که هر شب به خانه که میرسیدم میدیدم کسی یک کیسهزباله را درست گذاشته جلوِ در پارکینگ. خیلی ناراحتکننده بود. باید در آن سوز سرما پیاده میشدم، با پا آن را کنار میکشیدم و در را باز میکردم و بعد ماشین را توی پارکینگ میگذاشتم. صبحها از کیسهزباله خبری نبود. کسی که این کار را میکرد نظم عجیبی در کارش داشت، همیشه کیسه را جای ثابتی میگذاشت و حتا یک روز هم وظیفهی مقدسش را ترک نمیکرد. لجم درآمده بود. یک نفر که حوصله ندارد تا سر کوچه برود آپارتمان ما را نشان کرده که بیعرضگی از سروروی ساکنانش میریزد؛ یک دبیر بازنشسته و دخترش، پیرزن غرغروی پرچانه، زن و شوهری جوان که فقط عجله دارند زودتر چراغ را خاموش کنند و من.

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.