مجموعه داستان «بلبل حلبی» نوشته محمد کشاورز، ده داستان کوتاه دارد. این اثر برنده هفتمین دوره جایزه منتقدان و نویسندگان مطبوعات سال ۱۳۸۴ و برندهی جایزهی اول بهترین مجموعه داستان سال ازطرف جایزهی ادبی اصفهان شده است. داستانها فضای واقعی دارند و در جهانی واقعی شکل گرفتهاند اما آدمهای قصه پُرند از آرزوهای دور و دراز و ناکامیهای عمیق و رویاهای ناتمام که آنها را تا مرز دیوانگی میبرد.
غایب: «مرد و بچهها بههم نگاه کردند. زن رفت سمت درِ هال. نگاه کرد به در و دستگیره. آرام دستگیره را چرخاند و رفت تو. ایستاد و خوب نگاه کرد. مبلها ردیف و تمیز سر جایشان بودند. میز وسط مبلها درست پایههایش همان جایی قرار داشت که باید میبود. عسلیهای مابین مبلها برق میزدند. پردهها ظریف و تمیز آویخته بودند. سرامیکهای کف با رنگ قهوهای روشن میدرخشیدند. روی صفحه و بدنهٔ تلویزیون هیچ لکهای دیده نمیشد. قالیچهها و گلیمهای کوچک، تمیز و جاروخورده، کف هال، جابهجا بهدقت پهن شده بودند. آرامآرام قدم برمیداشت تا هیچچیز و هیچ وسیلهای از زیر نگاهش نگریزد. هیچ صدایی نبود بهجز صدای نرم دمپاییهای راحتی، وقتی شمرده شمرده بر سرامیکهای کف مینشستند و بلند میشدند؛ و صدای نفسهای آرام مرد و بچهها که سایه به سایهٔ زن به این گوشه و آن گوشه کشیده میشدند.»

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.