شبهای طولانی زمستان دورم جمع میشوند و میگویند قصه بگو. من هم چشمهایم را میبندم و با نوک انگشتهایم تصویرهای روی شنل را برایشان میخوانم. فکر میکنند هنوز به دیدن عادت نکردهام و به دستهایم بیشتر از چشمهایم باور دارم. میپرسند حالا چرا چشمهایت را میبندی؟ جوابشان را نمیدهم، چون مطمئنم که باور نمیکنند، اما بعضی وقتها آدم باید چشمهایش را ببندد تا بهتر ببیند.
سال 533 هجری خورشیدی یعنی نه قرن پیش، در سهرورد، روستایی نزدیک شهر زنجان، پسری به دنیا آمد به اسم شهابالدین؛ شهابالدین سهروردی. سرنوشت شهابالدین مثل اسمش بود: کوتاه و درخشان همچون شهابهای آسمانی و خوشبو و زیبا همچون سهرورد یا گل سرخ…
با سهروردی فلسفهی تازهای زاده شد با نام فلسفهی اشراق. فلسفهای که بیش از هر چیز از نور سخن میگوید؛ از نبرد نور و تاریکی؛ از فرشتهای نورانی که در هر چیز پنهان است؛ از اندیشه که شکلی از نور است؛ از لطیفتر شدن هر چیز به عنوان نورانیتر شدنش؛ مثلا این که گیاه از خاک نورانیتر است و انسان میتواند پیدرپی نورانیتر شود.
او برای بیان افکارش، از داستان و تمثیل بهره برده و با زبانی شاعرانه و خیالانگیز از سیمرغ، عقل سرخ، هدهد و گوهر شب چراغ سخن میگوید.
این کتاب با الهام از رسالههای صفیر سیمرغ، لغت موران، فی حاله الطفولیه و آواز پر جبرئیل سهروردی نوشته شده است.

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.